تبلیغات
تاخداهست،زندگی بایدکرد...
تاریخ : شنبه 1393/02/20 | 21:54 | نویسنده : حدیث






تاریخ : دوشنبه 1394/05/26 | 00:29 | نویسنده : حدیث
عاشق زنی مشو

که می اندیشد،
که می داند،
که داناست،
که توان پرواز دارد،
به زنی که خود را باور دارد!
عاشق زنی مشو که
هنگام عشق ورزیدن، می‌خندد یا می‌گرید،
که قادر است جسمش را به روح بدل کند،
و از آن بیشتر،"عاشق شعر است"!
(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند)
و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد،
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد!
عاشق زنی مشو که
پُر،
مفرح،
هشیار،
نافرمان
و جوابده است!
پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی؛
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی،
چه با تو بماند یا نه،
چه عاشق تو باشد یا نه،
از اینگونه زن
بازگشت به عقب، هرگز ممکن نیست!

"مارتا ریورا گاریدو"
 شاعر معاصر دومینیکن


تاریخ : دوشنبه 1394/05/12 | 00:29 | نویسنده : حدیث
یه وقتایی
یه چیزایی
یه حرفایی
یه آدمایی
 برت میدارن پرتت میکنن به گذشته
جوری پرتت میکنن به گذشته ات که وقتی به خودت میای میبینی حساب زمان ومکان از دستت دررفته!
میدونی که زندگیه خوبی داری و حال خوبی داری،هرچند باسختی های روزگار ،اما خب داری خیلی قشنگ زندگیتو میکنی و شادی وامیدوار به همه چی...
اما جوری پرت میشی به گذشته که وقتی به خودت میای نمیدونی بازم خوبی یانه!
نمیدونی اصلا چرا باید اینجوری بشه؟؟؟

آهای بعضیا....
هیچی

تاریخ : دوشنبه 1394/04/15 | 02:25 | نویسنده : حدیث

یا اَنیسَ مَن لا اَنیسَ لَه


تاریخ : چهارشنبه 1394/04/3 | 04:38 | نویسنده : حدیث


تاریخ : جمعه 1394/03/15 | 11:39 | نویسنده : حدیث
سلام
تازه دارن یکی یکی پیدا میشن
 داداش احسان که بااولین قدمم به فضای مجازی دیدمش و همیشه وهمیشه عین یه داداش واقعی بهم کمک میکرد...
یادش بخیر وقتی وبلاگ داشت و همش هی واسه هم توی وبلاگ نظر میذاشتیم !
نازی جون که کلی از خاطراتمو برام زنده کرد...
آقا امید که یه وبلاگ باهم داشتیم و نمیدونم چرا الان اون وبلاگ راکد شده!؟
داداش حسام که باکمک همدیگه یه وبلاگ زدیم و نمیدونم چرااسمش یهویی به دلتنگیهایم تبدیل شد!
راستی داداش حسام! فرشته کوچولوهاتون خوبن؟؟؟
وعمه آیلار که میتونم بگم یه زمانی شاید بیشترین خاطره رو باهم داشتیم... همه با هم تو وبلاگ بابایی جمع میشدیم و کلی حرف میزدیم و یهویی میدیدیم که صبح شده ...یادته عمه؟؟

خب اینایی که گفتم همونایی هستن که پیداشون شده
واما دوستایی که دلم براشون تنگ شده و پیداشون نیست !


داداش میثم که اتفاقی باوبلاگ خانومش آشناشدم و دیدم وای که چه خانواده ی با نمکی هستن، دوتافرشته ی خیلییییی ناز و خوشمزه هم داشتن !اما الان هرچی سرمیزنم میبینم که یه سالی میشه که حتی داداش میثم هم به وبلاگش سرنزده!

وبلاگ احمق دانا که یه مهندس شیمی اداره اش میکرد! و الان کلا حذف شده !
بنفشه که از تنهاییاش شعر میگفت و هنوزم میگه ولی خب کلا حضورش کمرنگه !
حسنابانو که فقط میخوندمش ومیخوندمش ومیخوندمش ...
زهره گوجه سبز که عمه آیلار میشناسدش ...
آقای همیشه خوب که بهم توی انتخاب اسم برای وبلاگم کمکم کرد و هیچ وقت یادم نمیره وقتی بهش گفتم چرا هیجان آرامش؟گفت که توی رفتارت یه هیجانی داری که معلوم نیست شیطونه یا آروم!امابیشتر به آروم بودن نزدیکه ...و همیشه در همون حال که آرومی یه هیجانی هم داری! و این شد که کلبه کوچولوی من شد هیجان آرامش !

و...
 میخوام بدوتید که به یاد همه هستم
آدما هیچ وقت چیزی رو فراموش نمیکنن
فقط عادت میکنن به نبودنش...

دلم برای روزای قبل تنگه...


***امسال 7 خرداد برام یه روز عجیب بود...
یکی دوسالی هست که 7 خرداد برای من دیگه اون 7خردادی که باید باشه نیست ؛ولی امسال با برگشتن یه دوست قدیمی بهتر شد!
و 3 تا از دوستای عزیزم برام جشن گرفتن تا بلکه از اون حال و هوا بیرون بیام...بهتر شدم به لطف اون ها
اما حسی که از درون داره خود آدم رو اذیت میکنه ، با عوامل بیرونی از بین نمیره و آدم باید خودش با خودش کنار بیاد...





تاریخ : سه شنبه 1394/03/12 | 00:25 | نویسنده : حدیث
 نازی؟
یعنی از اون چیزی که گفتم در خدمت بشریت هست خبری نیست؟
آخه چرا؟
ولی خب بازم اشکال نداره
اما من اینجوری نمیتونم حرف بزنم...مثل قدیما نیستم که دیگه نازی ...
هرچیزی که شد بیا توی همین پست نظر بذار نازی جون

تاریخ : سه شنبه 1394/03/5 | 02:05 | نویسنده : حدیث
سلام
نمیدونم از کجاشروع کنم و نمیدونم حرفایی که میخوام بگم رو چجوری باید بگم؟
اصلا نمیدونم کسی هست که بیاد و بخونه یا نه ؟
اما مینویسم برای خودم ، مینویسم که یادم بمونه همه چیز رو ....
سال گذشته یه حسی رو تجربه کردم که مطمئن بودم بهش میرسم و برام خیلی شیرین بود ، امسال توی اون پست قبلیم هم گفتم که منتظر اون حس قشنگ هستم !
اما به یکباره ورق برگشت
خودم عوض شدم ... نمیدونم چی شد!
الان هرچی فکر میکنم نمیدونم چی شد که به اینجایی که الان هستم رسیدم !؟
یک هفته از تعطیلات عید گذشته بود که یه پیشنهاد کار بهم شد !
یک کار حدودا 40 روزه توی یه سیرک !
خب برام خیلی جالب و شیرین بود و دلم میخواست این کاررو هم تجربه کنم و قبولش کردم
با ورودم به سیرک و شروع به کارم توی اونجا، جریانات و اتفاقای مختلفی برام رقم میخورد...
هرروز یه حس و یه اتفاق جدید...
و این از یه طرف یه حس خوبی بهم میداد و از طرفی هم باعث شد دیگه نتونم به اون حسی که منتظرش بودم فکر کنم ...
یهویی نمیدونم چی شد که خودمو وسط یه دنیای رنگی دیدم که شاید از نظر خیلی افراد، رنگی نداره !
این دنیای رنگی تا قبل از این هم برای من هیچ رنگی نداشت! الانم که بهش فکر میکنم نمیدونم چرا قدم به اون دنیا گذاشتم !
اما برام شیرین بود ... اینکه بدونی مهم و باارزشی ، برای هر کسی شیرینه! اما باید بشه باورش کرد !

نمیدونم چی شد که یهویی به آخرین روز اجرای برنامه های سیرک رسیدیم و نمیدونم چرا یهویی همه چی برای من تموم شد! البته خودمم اینجوری میخواستم و طبق همین تاریخی که میدونستم بالاخره به سر میرسه ، قدم به اون دنیا گذاشتم !
اما حالا من نمیدونم چجوری باید از این دنیایی که برای خودم ساختم بیام بیرون ! میدونم که نباید باشه ولی اینم میدونم که بازهم غرور زیادی من، باعث شد اون چیزی که نباید بشه، بشه!!!

از خودم ، از خدام ، از دنیای اصلیم ، از همه زندگیم فاصله گرفتم ...
نمیدونم چی شد و کی شد! اما خب شد دیگه ...
دلم برای همه چی تنگ شده
دلم برای روزایی که دلم میگرفت و میومدم اینجا و چندین نفر بودن تا باهام حرف بزنن ، تنگ شده !
نمیدونم این روزا خوبن، یا اون روزا!؟
هردوتاشون رو دوس داشتم
آهای دوستای قدیمی ، آهای تویی که همیشه همراهم بودی و رفتی ، برگرد بیا...
یادمه آخرین بار گفتی که اولین کاری که میکنی اینه که به اینجا سر میزنی! میشه یه بار دیگه بیای ؟

دلم به شدت برای روزای گذشته تنگ شده ...
نه اینکه بخوام اون روزا برگردن ، نه
ولی برای اون آدمایی که بودن تنگ شده ، هرچند هرکدومشون یه تجربه ای بهم انتقال دادن و رفتن ... ولی دلم میخواد بازم باشن...
آهای همراهای قدیمی... برگردین که اینجا یه دل به اندازه یه دنیا براتون تنگ شده



+دوروز دیگه تولدمه
و امسال ، بازهم اون اتفاقی که میخواستم نیفتاد
امسال ، تولدم رو میگذرونم با یه دل تنگ ، یه دل غصه دار...
دلم برای رفتن و نبودن کسی داره تنگ میشه که از اولش هم میدونستم قرار نیست بمونه !
دلم تنگ میشه چون خودم اینجوری خواستم ...
دلم تنگ میشه به اندازه یه دنیا...



تاریخ : دوشنبه 1394/01/24 | 20:23 | نویسنده : حدیث
بعد از مدتها برگشتن به وبلاگ و دیدن خاطراتت، حس خوبی داره
وقتی امروز اومدم اینجا، دیدم که چقدر دنیام با روزای قبل فرق کرده و حتی خودم چقدر عوض شدم !
امروز فهمیدم اینجا، این کلبه ، فقط دیگه برام شده یه دفتر خاطرات از گذشته ...
شاید به خاطر همین حسی که از گذشته توی این کلبه برام به یادگار مونده ، دیگه کمتر رغبت میکنم بیام اینجا :)
اما هنوزم اینجا رو دوسش دارم ، هنوزم حس میکنم یه کلبه دارم که خودم تنهایی ساختمش و چقدر خاطرات خوب و ... دارم از اینجا
چقدر دوستای خوبی داشتم
یه زمانی چقدر اینجا به حرف همدیگه گوش میکردیم
چی شد؟
یهویی شد یا به مرور زمان از هم پاشیده شد؟
نمیدونم

الان اما
اینو میدونم که حالم خیلی خوبه
حس خوبی دارم و میدونم این حس همیشه همراهم خواهد بود
وقتی اومدم اینجا تک تک دوستای گذشته رو یادم اومد ، بدون کم و کاست

خلاصه اینکه دوستایی که شاید از گذشته برام موندن و شایدم هرازگاهی یواشکی یه سری به اینجا میزنن، میخوام اینو بدونن که حدیث بر خلاف رفتارگذشته اش، خیلی صبور شده
امسال رو با حس لطیف و خوبی شروع کردم و هدیه خداوند به من ، صبر بود برای رسیدن به یه حس قشنگ
اگه بخوام مثل گذشته از همه چی حرف بزنم ، خب اینجا بازم خیلی شلوغ میشه ، اما خواستم بدونید که شاید فکرکنید من شمارو فراموش کردم، اما انسان فقط به نبودن چیزی عادت میکنه، اون رو فراموش نمیکنه ، پس اینو بدونید که عادت کردم شاید ، اما هنوز همه شمارو یادمه

دلم برای تک تکتون تنگه
حیف که نمیشه همه رو اسم برد...
اگه یواشکی از اینجا رد شدی، یه چیزی بگو که بدونم هنوز شماهم یادتونه اینجا رو

تاریخ : شنبه 1393/12/16 | 02:53 | نویسنده : حدیث
هرگز آرزوی افتادن کسی یا چیزی را نکرده ام
اما حالا می گویم:
الهی بیفتد
به زووووودی
زیباترین اتفاق زندگیتان 


تاریخ : جمعه 1393/10/19 | 23:49 | نویسنده : حدیث

نگاهت قلبمو بُرده هنوزم پس نیاورده
دلم بی تاب چشماته بیا تا کم نیاورده

تموم حس و حال من به سمت تو سرازیره
کجای زندگیم هستی بیا فردا یکم دیره
نگاهت قلبمو بُرده هنوزم پس نیاورده
دلم بی تاب چشماته بیا تا کم نیاورده

♫♫♫

عجب حسی به من دادی نه خوشحالم نه غمگینم
روزا خوبتو می بینم شبا بیدار میشینم
تمام آرزوم اینه که چشمات مال من باشه
بیا عاشق ترم میشه اگه این حال من باشه
نگاهت قلبمو بُرده هنوزم پس نیاورده
دلم بی تاب چشماته بیا تا کم نیاورده

♫♫♫

بیا عاشق شدم ای وای
بیا این اعتراف کم نیست
دوست دارم ، دوست دارم
بیا این جمله مبهم نیست
بیا عاشق شدم ای وای..
بیا این اعتراف کم نیست
دوست دارم ، دوست دارم
بیا این جمله مبهم نیست

نگاهت قلبمو بُرده هنوزم پس نیاورده
دلم بی تاب چشماته بیا تا کم نیاورده
تموم حس و حال من به سمت تو سرازیره
کجای زندگیم هستی بیا فردا یکم دیره

نگاهت قلبمو بُرده هنوزم پس نیاورده
دلم بی تاب چشماته بیا تا کم نیاورده


+بهترین ترانه از آلبوم جدید فریدون آسرایی (عشق یعنی...)

چنان به دلم نشسته که ....



تاریخ : شنبه 1393/09/29 | 00:36 | نویسنده : حدیث
امید را
واجب
تویی...


تاریخ : دوشنبه 1393/09/3 | 00:58 | نویسنده : حدیث
دلم چقدر تنگه...
نمیدونم برای کی یا برای چی؟
اما یه جوری شده ، بی قراره...
هرکاری میکنم از این حالت بیاد بیرون بیشتر وبیشتر میشه...

آخ که چقدر دلم تنگ شده بود بیام واینجا دوباره از دغدغه هام بگم
بگم و کسی نخونه
بگم که بمونه
بمونه برای خودم و دلم

این رورا...دارن منو با خودشون به اون روزا میبرن...روزایی که بدون هر فکری فقط میخواستم بمونن،اما الان...چه خوبه که میبینم نیستن

خداروشکر که دعاهام اثر نداشت

خدایا شکرت که به حرفام گوش نکردی...دوست دارم خدا


تاریخ : سه شنبه 1393/08/20 | 21:52 | نویسنده : حدیث

گاه یک قطره آب
که روی دست ما می افتد
ازهمه دیدارها زنده تر است.

*سهراب سپهری*



تاریخ : جمعه 1393/06/21 | 21:28 | نویسنده : حدیث
تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت میکنند...!

پرویز شاپور


تاریخ : دوشنبه 1393/06/10 | 11:56 | نویسنده : حدیث
‏شهید آوینی:

ﺟﺎﺩﻩ ﯼ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﻧﯿﺴﺖ!
ﭘﯿﭽﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﺷﮑﺴﺖ"
ﺩﻭﺭ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ " ﺳﺮ ﺩﺭ ﮔﻤﯽ "
ﺳﺮﻋﺖ ﮔﯿﺮﻫﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ" ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻣﻨﻔﯽ "
ﻭ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣزﻫﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ"
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﯾﺪﮐﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ " ﺍﺭﺍﺩﻩ" ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ،
ﻣﻮﺗﻮﺭﯼﺑﻪ ﻧﺎﻡ" ﺍﺳﺘﻘﺎﻣﺖ "
ﻭ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ" ﺧﺪﺍ"
ﺑﻪﺟﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ " ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ " ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯽﺷﻮﺩ.

ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺑﺰﺍﺭی.
ﺑﺎﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ...
ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻨﺪﯼ...
ﺑﺎﺯ ﺑﺠﻨﮕﯽ...
ﺑﺎﺯ ﺑﯿﻔﺘﯽ ﻭ ﻣﺤﮑﻤﺘﺮ ﺑﺎﺷﯽ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺗﻠﺨﯽ ﻫﺎ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺑﮕﯽ :ﻣﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﺩﺍﺩﯾﻦ ﺟﺰ*ﺧﺪﺍ*ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻤﯿﺮﺳﻪ....!


تاریخ : یکشنبه 1393/06/2 | 00:26 | نویسنده : حدیث
امروز بعد از دو ماه به کلاس دف برگشتم،به خاطر کنکورم برده بودمش به حالت تعلیق وچقدر ازاین بابت دلم گرفته بود.
 حسی دارم که گفتنی نیست...

حدودا سه ماه بود که هیچ تمرینی نداشتم وازاین بابت برای رفتن به کلاسم استرس داشتم،
اما استاد نازنینم به قدری با مهروصبر ازم استقبال کرد که حد نداشت.


یااین حال خیلی باحوصله تر از همیشه برام دف زد،همه نت ها رو برام دوباره توضیح داد وباهام حرف زد

و به جرات میتونم بگم تمام لحظاتی که تمرین میکنم واستادم برام بادستای پرقدرتش برام دف میزنه  رو عاشقانه دارم نفس میکشم

خلاصه که با عشقم واقعا روزای خوبی رو سپری میکنم

استاد خوبم!مرسی که هستی





تاریخ : دوشنبه 1393/05/20 | 22:05 | نویسنده : حدیث
سلام دوستام
لطفا برای مادرم دعا کنید...
حالش خوب نیست بیمارستان بستریش کردن
خیلی براش دعاکنید
ممنون


تاریخ : دوشنبه 1393/05/13 | 18:06 | نویسنده : حدیث
هواخواه توام جانا ومیدانم که میدانی
که هم نادیده می بینی وهم ننوشته میخوانی
ملامت گر چه دریابد ز راز عاشق معشوق؟
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی


تاریخ : سه شنبه 1393/05/7 | 01:54 | نویسنده : حدیث



درچنین نیک ایامی,چه نیک است نیکان را به نیکی شادباش گفتن

عیدفطرمبارک


تاریخ : دوشنبه 1393/04/9 | 12:21 | نویسنده : حدیث
سلام
ماه رمضان رو با یک روز تاخیر بهتون تبریک میگم

ماه رمضون امسال رو کمی مفاوت شروع کردم،کاری کردم که هیچ وقت انجام نمیدادم
دوستام،برام دعاکنید
به مقدارمورد نیاز،تنبلی چاشنی زندگیم شده
همه اهدافم مشخصه،همه کارام مشخصه،یه عالمه کار برای انجام دادن دارم ولی اماااااان از این چاشنیه خوشمزه

خلاصه که ازتون میخوام توی این روزای پربرکت برام دعاکنید
روزای پرمشغله ای رو دارم،علاوه بر کارم،دارم برای کنکور23مرداد هم درس میخونم.
امیدوارم که نتایج شیرینی رو بدست بیارم

تعداد کل صفحات : 22 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...