تاریخ : شنبه 1393/02/20 | 21:54 | نویسنده : حدیث






تاریخ : دوشنبه 1391/11/9 | 01:41 | نویسنده : حدیث
خب بالاخره تونستم به یکی ازقول هام عمل کنم...
این پست،همون پستیه که قولشوبهتون داده بودم...
طراحی این داستان کارخودمه وداستانش از کلیله ودمنه!
راستی اینم بگم که بااینکه رشته من گرافیکه ولی طراحی کارنمیکنم وبیشتر روی آرم ولوگو تمرکز دارم،به خاطرهمین کارای طراحیم اونجوری که باید باشه نیست...
میدونم که چشمگیر نیست امابه بزرگی خودتون ببخشید...

راستی،تکنیکش هم آب مرکب+مداده

دوس دارم همتون نظرتونو درموردش بهم بگین...حتی بدبداشم بگین

خب دیگه زیاد حرف زدم
همه آماده اید؟؟؟
بریم؟؟؟

1

2

3


بیا اینجا...
تاریخ : دوشنبه 1391/11/9 | 00:15 | نویسنده : حدیث


تاریخ : دوشنبه 1391/11/9 | 00:12 | نویسنده : حدیث




عاششششق ژست این پایینیم به خدا...
میینیش چه ملوسه؟


تاریخ : یکشنبه 1391/11/8 | 11:43 | نویسنده : حدیث
زندگی را تو اگر خسته شدی به دل او بسپار
تا ابد با تو قدم خواهد زد
در مسیری که پر از خوبی هاست
زندگی را تو به باران بسپار
که همان لطف خداست
 زیر باران تو بچرخ
 تو بناز
بال بگشا و به سازش دل باز
 که اگر در دل او جا بشوی
می شود آب حیات...





+دوستای گلم،این متن رو یاسمن جون توی نظرات گذاشته بود ...منم خوشم اومد گفتم همتون بخونیدش...


تاریخ : شنبه 1391/11/7 | 17:40 | نویسنده : حدیث
خب سلام سلام سلام
خوبین خوشین دوستای مهربونم؟

بچه هاشرمنده من هی قول میدم عملی نمیکنم...ببخشید به خدااین همه دیگه بدقول نیستما...

مدتیه که مامانم قلبش مریضه واصلا ازپیشش جم نمیخورم که مبادابلندبشه وکارکنه...

براش دعاکنید...

راستی یه ابزارجدیداضافه کردم برای اینکه اگه کاری باهام داشتین بهم پیام بدین...
توی امکانات وب،ارتباط با یاهو رو گذاشتم...
اگه کاریم داشتین یامطلب خوشگلی داشتین لطفابرام پیام بذارین...
به عالمه ممنون میشم...


آهان اومده بودم اینوبگم :میگم چیزه...من هرروزمیام سرمیزنم میبینم کلی ازشماهامیان اینجاسرمیزنن بعدجالبه که من هیچ کدومم نمیشناسم...
ازهمین الان سوت میزنم دوس دارم همتون بیاین خودتونومعرفی کنید...

آخه من نباید دوستای مهربونمو بشناسم؟؟؟



1

2

3




تاریخ : دوشنبه 1391/10/25 | 21:50 | نویسنده : حدیث
خسته ام خدا
خسته
خیلی خسته
میفهمی؟


تاریخ : جمعه 1391/10/22 | 23:33 | نویسنده : حدیث
سلام دوستام
ببخشید که هنوزم نتونستم درست وحسابی آپ کنم...
آخه این امتحانا وقتمو گرفته...
تا حالا سه تا ژوژمانامو پاس کردم...
ژوژمان طراحی:19/5
ژوژمان تکنولوژی:19
ژوژمان ترسیمات هندسی:20

توروخدا دعام کنید که بقیه رو هم به همین خوبی پاس کنم...
یکشنبه آخرین ژوژمانمونه و بعد ازاون تا 4 بهمن امتحانای تئوری و4 بهمنم انتخاب واحد و 7 بهمن هم شروع کلاساس...
میبینید؟
اصن یه ذره رحم نکردن جابذارن استراحت کنیما...زودی ترم جدیدو شروعش کردن/.

دلم برای همتون تنگ شده...
ایشالا بهد ازآخرین امتحانم میام وحسابی آپ میکنم...
راستی
میخوام کارای طراحیمو که به کتاب تبدیلش کردم رو هم براتون بذارم...

دوستون میدارم دوستای خوبم




تاریخ : جمعه 1391/10/22 | 23:30 | نویسنده : حدیث



خواهی که شود دل تو چون آیینه

ده چیز برون کن از درون سینه

حرص وحسد وشرک وحرام وغیبت

بخل وغضب وکبر و ریا وکینه



تاریخ : شنبه 1391/10/9 | 10:04 | نویسنده : حدیث

آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند...


تاریخ : سه شنبه 1391/10/5 | 21:37 | نویسنده : حدیث
وای خداااا
دارم ازخستگی دیوونه میشم
آخه چرااینقدر استادا اذیت میکنن؟
خب بابا یه خرده به فکر دانشجوتم باش دیگه...

وای دوستام
نمیدونین چقدر کارداریم که...فکرشوبکنید 13 دی سه تا تحویل کار(ژوژمان)داریم...
حالا باااینکه درطول ترم کارامونوکردیم بازم زمان کم آوردیم...
من بدبخت که دیگه هیچی...امروزم توی دانشگاه کارای نهاییم تایید نشد
دیگه هم استادونمیبینیم...اگه این کارونبرم نمره بی نمره...
دعام کنید...
خیلی کارامون زیاده...
اتاقم این روزا شبیه جایی شده که توش بمب ترکیده...وقتی راه میریم باید حواسمون باشه پامون به چیزی گیرنکنه
ببخشید اگه نشد آپ کنم ...
این ژوژمان 16 دی هم بگذره دیگه تموم میشه تا 1 بهمن که امتحان داریما...خیالم کلی راحت میشه...
به قول مامانم به بزرگ شدنم می ارزه...خب ناسلامتی بعدش میرم ترم 3 دیگه

هموتونو دوس میدارم دوست جونیام...

تاریخ : جمعه 1391/10/1 | 22:33 | نویسنده : حدیث
تاریخ : یکشنبه 1391/09/26 | 21:08 | نویسنده : حدیث

زن وشوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز؛ یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آورد ونزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند.
وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ ۹۵ هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت : هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود.
از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟ پس اینها از کجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت : آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام !



تاریخ : جمعه 1391/09/24 | 16:17 | نویسنده : حدیث
سلام دوستام
خوبین؟؟؟
دلم یه عالمه برای همتون حتی اونایی که خاموش میان ومیرن تنگ شده...
شرمنده که نتونستم آپ کنم
امتحانامون شروع شده وشماهاهم که میدونید!
رشته من گرافیکه واکثرکارمون عملیه وکارایی که برای پایان ترم باید تحویل بدیم خیلی سنگینه...
برای همه دانشجوها وبچه های ماهم دعاکنید که بانمرات عالی واحدامونو پاس کنیم...
من که قول دادم این ترم 18 به بالا بشم که بتونم 25 واحدبردارم...
دعامون کنید...
بااینکه نمیبینمتون اماهمتونم دوس میدارم...

تاریخ : شنبه 1391/09/18 | 17:16 | نویسنده : حدیث

کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه‌ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی است
از زلال چشم‌هایش تر شویم

کاش دلتنگ شقایق‌ها شویم
به نگاه سُرخشان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می‌شویم
با خدای یاس‌ها خلوت کنیم

کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله‌های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش مثل آب، مثل چشمه‌ سار
گونه نیلوفری را تر کنیم

ما همه روزی از اینجا می‌رویم
کاش این پرواز را باور کنیم

کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب‌های نقره‌ای را نشکنیم

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم‌های خفته را رنگی زنیم

کاش بین ساکنان شهر عشق
ردپای خویش را پیدا کنیم

کاش رسم دوستی را ساده‌تر
مهربان‌تر، آسمانی‌تر کنیم

کاش اشکی قلبمان را بشکند
با نگاه خسته‌ای ویران شویم

کاش وقتی آرزویی می‌کنیم
از دل شفافمان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرف‌های قلبمان را بشنود



تاریخ : جمعه 1391/09/17 | 17:22 | نویسنده : حدیث


تاریخ : پنجشنبه 1391/09/16 | 23:28 | نویسنده : حدیث

انسان های بزرگ در باره عقاید سخن می گویند

انسان های متوسط در باره وقایع سخن می گویند

انسان های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند

 

انسان های بزرگ درد دیگران را دارند

انسان های متوسط درد خودشان را دارند

انسان های کوچک بی دردند

 

انسان های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

انسان های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

انسان های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

 

انسان های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند

انسان های متوسط به دنبال کسب دانش هستند

انسان های کوچک به دنبال کسب سواد هستند

 

انسان های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند

انسان های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

انسان های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند

 

انسان های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

انسان های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

انسان های کوچک مسئله ندارند

 

انسان های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند

انسان های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند

انسان های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند



تاریخ : چهارشنبه 1391/09/15 | 22:11 | نویسنده : حدیث
دوستای گلم
امسال کلی ذوق دارم
آخه اولین سال دانشجوییمه...

میخوام خداروبه خاطروجودمادروپدر نازومهربونم شکر کنم/.
خیلی دوسشون دارم
خدای من
شکرت که دوتافرشته مهربون بالای سرم بهم هدیه کردی...





+دوستام
چیزی به پایان ترم نمونده وماهم کلی کارنکرده داریم...
آخه میدونید؟
رشته ماگرافیک دستیه،امااجرای همه کارامون (این ترم به بعد...)کامپیوتریه...
فراگرفتنش سخت نیستا،امازمان میخواد...
باورکنید به دعای تک تکتون نیازدارم؛
اگه یه مدتی کمتراومدم پیشتون منوببخشید/.


تاریخ : سه شنبه 1391/09/14 | 23:47 | نویسنده : حدیث

چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که می خواند مرا با آنکه میداند گنه کارم

اگر رخ بر بتابانم

دوباره می نشیند برسرراهم

دلم را می رباید، باطنین گرم وزیبایش

که درقاموس پاک کبریایی،قهرنازیباست

چه زیبا خدای عاشقی را دوست میدارم

دلم گرم است،می دانم

که می داند

بدون لطف او تنهای تنهایم

اگر گم کرده ام من راه ورسم بندگی را

اما...

دلم گرم است،می دانم

خدای من،خدای خوب من، می داند

...که سائل را نباید دست خالی راند

دلم گرم خداوندیست

که با دستان من،گندم برای یاکریم خانه می ریزد

وبادستان مادر،کاسه آبی رابرای قمری تشنه می گذارد

دلم گرم خداوند کریم خالق نوری است

که گر لایق بداند

روشنی بخشد به کرم کوچکی بانور

دلم گرم خداوند صبود وخالق صبریست

که شب ها می نشیند درکنارم

تاکه بیند می رسد آن شب

که گویم عاشقش هستم...



تاریخ : دوشنبه 1391/09/13 | 23:54 | نویسنده : حدیث

تو که قیمت همه چیز و با پول می‌سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی:
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی‌عیب چقدر می‌ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟

خیلی خنده داره نه؟
و خیلی سوال‌ها مثل اینکه شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه …

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی‌هایی رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می‌گیری؟
چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!

اینا همه لطفه، همه نعمته که جنا‌ب‌عالی به‌حساب حق و حقوق خودت می‌ذاری
تا اونجاکه اگه صاحبش بخواد می‌تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.
پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست …

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه‌مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی‌منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم اون وقت می‌فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی می‌کنی!

قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر

به زندگیت ایمان داشته باش تا تموم قشنگیهای دنیا مال تـــو بشه .



تعداد کل صفحات : 22 :: ... 4 5 6 7 8 9 10 ...

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic