تبلیغات
تاخداهست،زندگی بایدکرد... - حرفای همیشگی دلم با تو...
تاریخ : جمعه 1391/12/25 | 16:59 | نویسنده : حدیث



یه دنیا حرف  دارم ولی با سکوت میگم...

سلام خدای مهربونم

وای خدای من ،دارم بعد از سه چهار ماه باهات حرف میزنم...البته به جرهفته پیش که باهات دعوام شد!

خداجونم ازت برای این مدت که اصلا باهات خوب رفتارنکردم معذرت میخوام

خداجونم،ببخشید که یادم رفته تو خدای منی نه من خدای تو

خداجونم ببخشید که یادم رفته هستی...!

خدای نازم،دلم برای اون حدیثی که با غرور از رابطش با توحرف میزد تنگ شده...کجارفته اون حدیث...بهش بگو برگرده...

خدا؟ چرادیگه ندارمت؟نکنه از دستت دادم؟نکنه دیگه درو به روم بازنکنی؟!

 

اومدم باهات حرف بزنم ومعذرت بخوام

خداجونم این مدت دختر خوبی نبودم،ببخش منو

اومدم که این چندروزه باقی مونده آخرسالو باهات دردودل کنم

خداجونم

سالی که گذشت ،خیلی سال سختی بود...نمیخوام گله کنم ولی خب،چیزایی بود که خودم باعث شدم اتفاق بیفتن...!

 

اومدم سپاسگذاری کنم بابت چیزایی که خواستم وتو بهم ندادی!

ازت ممنونم که یه اتفاقایی نیفتاد

خدایا یادت میاد چقدرزجه میزدم وپا میکوبیدم زمین وگریه میکردم که به درخواستم برسم؟؟؟

الان که یادم میاد نمیدونم گریه کنم یابخندم بهش...!ولی بیشتر دلم میگیره

یادم میاد که چقدر بی قراربودم وتوچقدر صبورانه بهم فهموندی که نباید داشته باشمشون...

 

چه چیزایی که نخواستم وبهم دادیقبولش خیلی سخت بود برام ولی......

بگذریم خداجون

 

فقط چندروز مونده تموم بشه برای شروع

 

راستی خدا؟ دارم 20ساله میشما...چه زودگذشت وچه سخت!

چه سریع ولی آروم...

وای که چه روزایی رو گذروندم

خیلی چیزا رو خودم تجربه کردم والانن با کوله ای سنگین از تجربه هامیخوام شروع کنم...

تجربه های خیلی سخت وشاید تلخ ولی درزمان اتفاق ، شیرین

تجربه هایی که میخوام همون یه بار تجربه شده باشه نه بیشتر و نمیخوام کسی هم تجربشون کنه!

دلم پر حرفه ولی دستم نمیهر به نوشتن...

خودت که میدونی مدتیه عاشق شدم...عاشق سکوت

البته ناگفته هم نماند که معشوق خوبی هم برام بوده وهست...!

خیلی باهات حرف دارم

خیلی...

ولی همشون گفتنی نیستن...

بیشتر وقتا بهت نگاه میکنم ومیدونم که میفهمی

میدونم که میدونی...