تبلیغات
تاخداهست،زندگی بایدکرد... - من آشفته...این پست متفاوته
تاریخ : سه شنبه 1392/02/3 | 22:48 | نویسنده : حدیث
جان من
جان من
جان من اگه حوصله نداری یه قدم دیگه هم برندار...

این پست اصن کلا باهمه فرق داره
نری بخونی بیای لیچار بارم کنی که من الان از خودت قاطی ترما....

اگرم خوندی وردشدی وهیچی نگفتی که هیچ...نوکرتم هستم...



+   +   +   +   +   +

نمیدونم چرادارم مینویسم

هیچی نمیدونم

نمیدونم طولانی میشه یا نمیشه!

شایدم دوخط که نوشتم ........

 

الان این من نیستم

شایدم خودمم ولی نمیدونم

خوب نیستم

نه که نخوام...میخوام ولی نمیشه...

کی میدونه؟شایدم میشه ولی من نمیخوام.

به هرحال

مهم نیست

فقط میدونم خوب نیستم...

به اندازه ای که سرم داره منفجرمیشه

یه اندازه ای که با یه بسته کپسول حل نشده

به اندازه ای که هرچی تلاش میکنم خوب نمیشه...

اصن اندازه چیه این وسط بابا؟

خب خوب نیستم دیگه

 

خوب نیستم

چون دارم میبینم بهترین آدمای زندگیم ،چه واقعی وچه مجازی،دارن دونه دونه کم میشن وآب میشن...

خسته شدم خب...چیه؟نکنه بهم نمیاد؟

جون حدیث اگه میخوای بیای نصیحتم کنی زود برو که اصن من الان حوصله خودمم ندارم ...

واللا

راستی خدا....

راسته میخوای ایرانوبلرزونی؟؟؟؟

 

میگم یه چیزی:چرا این ترم اینقدر گندشده؟؟؟؟

من که اصن حوصلشو ندارم....

همه راهارو برای نرفتن به دانشگاه دونه دونه طی کردم...دیگه راهی برام نمونده چون اگه فقط یه باردیگه نرم :حذف

به درک

چه اهمیتی داره؟

 

راستی؟

یکیتون بیاید به این سوالم جواب بدین

چرا یعضی آدما نمیفهمن که باید بفهمن؟؟؟چرا نفهمن؟

 

خدا؟

نمیخوای یه بارون پاک بفرستی؟

دلم تنگ شده ها....

 

میگم خدا؟به حرفام گوش میدی؟

اگه گوش میدی یه کاری کن

برو آرومش کن...

خودتم خوب میدونی دارم کیومیگم...

 

 

آی هوااااااااااااااار

یه عالمه کاردارم

اصن یه وضی شده ها

میرم کلی فکرمیکنم میگم الان میرم به این میرسم بعدشم به اون یکی میرسم...

تامیام دستموببرم بهشون،اصن با یه وضع فجیعی دستم ازشون بریده میشه...

خدا؟

اصن حوصله ندارم بشینم برات بشمرم چقدرکاردارم...کسیم نمیفهمه خب

خودت یه کاریش کن...

این لعنتی رو که ازجمعه تاحالابهم چسبیده رو ازم دورش کن بتونم یه دستی به سروروی کارام بکشم

جون خودم اصن شوخی موخی ندارما...همه کارام مونده

این ترمم که اینجوری شده...

خدایا دست بجنبون...

ای ول



+پ ن

امروز چهارشنبه 92/2/4

امروز برامون کلاس اضافه گذاشته بودن

نرفتم

حمیده زنگ زده میگه بیا اوضاعوببین حدیث،دارن دونه دونه حذف میکنن...

خب به درک...

چه خیری ازشون دیدیم آخه؟اینم روش...!

فرداهم باید بریم دانشگاه...

اگه تحقیقمو فردانبرم حذف میشم...هی وای

خدایا برس به فریاد


+اومدم یه پ ن دیگه اضافه کنم فک کردم شده پنج شنبه

یعنی صب تاحالا انقدرطولانی بود؟؟؟

سرم خوب شده...چراشونمیدونم ولی یادمه صب که بیدار شدم هنوزم دردمیکرد...الان یهویی حواسم از پرتی دراومدم دیدم رفته خداروشکر...


دوتادوست خوب دارن توی تحقیقام بهم کمک میکنن.

یه کارام داره سبک میشه چون موادشوپیداکردم.

یواش یواش به بقیه هم میرسم

ولی خیلی زیادن

ای خدا...

یعنی این 3هفته تموم شه من یه نفس راحت میکشما...