تبلیغات
تاخداهست،زندگی بایدکرد... - دایی
تاریخ : دوشنبه 1394/11/5 | 02:08 | نویسنده : حدیث
سلام دایی مهربونم
دلم برات تنگه،خیلی خیلی زیاد دلم برات تنگه رفیق
نیستی !
خیلی وقته نیستی...
یکشنبه هارو به نامت سند زدم رفیقم...همون یکشنبه هایی که بهم زنگ میزدی ومیومدی باهم میرفتیم همون امامزاده ای که دوسش دارم
حتی اگه نمیتونستی بیای، بازم سراغمو میگرفتی...
نگرانم بودی که نکنه ناراحت باشم از چیزی وبهت نگم...
دایی!
از وقتی نیستی ، نرفتم امامزاده ! به دلم نمی چسبه بدون رفیقم برم اونجا
دایی جونم ،مهربونم ،رفیق و محرمم،محرم دلم، مرهم دردام ... چرانیستی؟
چرا یک ماهه رخ نشون نمیدی؟
تو که بدقول نبودی رفیق! تو که بی معرفت نبودی حاجی !
خواهرزاده ات ناراحته ونیستی؟؟؟ کی باورش میشه حدیث دلش بگیره وداییش پیشش نباشه که آرامش قلبش باشه؟؟؟
کی باورش میشه حدیث داره پیشرفت میکنه و داییش،عشقش ،نباشه که ببینه رشدش رو؟؟؟
دایی ؟ هیچکی باورش نمیشه نبودنت رو !
نه من ،نه مامان و نه بابام ونه هییییچ کس دیگه ای... دایی جونم ، عشقم؟ منتظرم برگردی
یادم نمیاد هیچ وقت منو منتظر نگه داشته باشی... اماالان سی و پنج روزه دلم گرفته از نبودنت...دلم گرفته از ندیدنت، از اینکه نیستی پیشونیمو ببوسی،که نیستی بازم بهم توی رسیدن به جواب سوالام کمکم کنی...
دایی دلم خیلی برات تنگه...

به خداسپردمت، از خود خدا هم تورو میخوام...
خداجونم؟
میدونم گناه کارم... اما میشه به دل مامانی جونم و آقاجونم و دخترای ناز داییم نگاه کنی؟ میشه خبری از داییم بهمون برسونی زودی؟؟؟