تبلیغات
تاخداهست،زندگی بایدکرد... - مطالب اردیبهشت 1391
تاریخ : یکشنبه 1391/02/31 | 21:58 | نویسنده : حدیث

راستی دوستام

امروز تولد شیداجونه

ایشالله اگه به صلاحت باشه به اون چیزی که میخوای میرسی!

 

تولدت مبار ک شیدا جونم

 

 



تاریخ : یکشنبه 1391/02/31 | 21:16 | نویسنده : حدیث

سلام دوستام

...و سلام به خدایم

شرمندتونم...من ایت چندروزه نت نداشتم ووقت تهیه شارژشم نداشتم...

مجبوربودم باگوشی بیام که اونم برام خیلی سخت بود...

نظرا رو تاییدمیکردم وجوابشونم میدادم اماچون گوشی بود،منم زیادحوصله نداشتم ریز ببینم،گاهی تاییدنمیشد!!!

ازنگارجونمم معذرت میخوام!

حالا...

اومدم بگم دعاکنید!

نکنه یادتون رفته که قرارمون بود؟

خب شماها که دیگه هیچی نگفتین!!!ماشالله همکاریتون ازبس زیاده من نمیدونم کدوم دعارو بگم؟؟؟

واللا!!!

حالابگذریم...

لطفا برای همه دوستامون که درحال تحصیلن وتوی این روزا زمان امتحانات و بررسی عملکردشونه دعاکنید!!!

اگه خواستین برای حدیث هم دعاکنید!!!

همتونو دوس دارم...

 



تاریخ : پنجشنبه 1391/02/28 | 14:57 | نویسنده : حدیث

گاهی یک لحظه برای فراموش کردن یک زندگی کافیست...!
و
گاهی یک زندگی برای فراموش کردن یک لحظه هم کم است...!

 



تاریخ : پنجشنبه 1391/02/28 | 01:00 | نویسنده : حدیث

 

ای دنیا ...

 تا کجا ...؟؟؟

 

 

از مردم دنیا سوال جالبی پرسیده شد و هیچ کس جوابی نداد!

سؤال از این قرار بود:

نظر خودتان را راجع به راه حل كمبود غذا در سایر كشورها صادقانه بیان كنید؟

و جالب اینکه كسی جوابی نداد.........

چون در آفریقا كسی نمی دانست 'غذا' یعنی چه؟

در آسیا كسی نمی دانست 'نظر' یعنی چه؟

در اروپای شرقی كسی نمی دانست 'صادقانه' یعنی چه؟

در اروپای غربی كسی نمی دانست 'كمبود' یعنی چه؟

و در آمریكا كسی نمی دانست 'سایر كشورها' یعنی چه؟

 

 

 



تاریخ : پنجشنبه 1391/02/28 | 00:55 | نویسنده : حدیث

 

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم



تاریخ : پنجشنبه 1391/02/28 | 00:45 | نویسنده : حدیث

به نظر تون، کدوم یکی از کلمات زیر منوبهتر توصیف میکنه؟
ماه
آسمون
یخ
شن و ماسه
آتیش
جاده
آب



تاریخ : دوشنبه 1391/02/25 | 23:05 | نویسنده : حدیث
تاریخ : جمعه 1391/02/22 | 16:32 | نویسنده : حدیث

 

مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی.

در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم.

با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ«پائیز» ناامیدی را ندید.

 تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند.

 مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد.



تاریخ : جمعه 1391/02/22 | 15:59 | نویسنده : حدیث

سلام

دیروز رفته بودم نمایشگاه کتاب

دیشب اومدم براتون بنویسم کل روزم رو...

که چقدر بهم خوش گدشت وچقدر برام اتفاقای خوب خوب افتاد

داشتم مینوشتم که برق رفت ومنم از فرط خستگی خوابم برد...آخه دیروز خیلی خسته شده بودم...

حالاهم دارم یه کارایی میکنم...فقط اومدم به دوستام سربزنم که دلم کلی براتون تنگیده بود...

ایشالله کارامو انجام دادم برمیگردم...

راستی...دعایادتون باشه ها

برای دوستامون دعاکنیدا...

التماس دعا

همگی شادوموفق باشید...

فعلا تا بعد



تاریخ : سه شنبه 1391/02/19 | 18:08 | نویسنده : حدیث

ای بابا

حسرت به دلم موند یه چی بگم وهمه نظراشونو بگن...

بابا من رو شماها کلی حساب بازکردم خب!

عجبا

خب نظربدین که چه کارکنیم ؟مرغ آمین چه جوری باشه؟

تازشم...فقط نظر که نمیشه

من که نمیتونم هرشب یه دعاروتکرارش کنم!!!

لازمه که شماها هم بیاین و دعا بگین تامن هرشب بذارمش اینجادیگه خب!

ولی اگه دیدم دیگه هیچ کی دوس نداره نظربذاره،میذارمش هفته ای یه بار!شایدم هروقت که کسی دعایی کرد!

فقط جون من بیاید وهمراهی کنید...

...اگه بدونید این آمین های شما چه تاثیری واسه دعاها داره ها...این جا میترکید...

به هرحال ازتون ممنونم!

شادباشید



تاریخ : سه شنبه 1391/02/19 | 18:02 | نویسنده : حدیث

سلام

بیاید همگی توی دومین مرغ آمین برای یکی ازدوستای جدیدمون دعاکنیم.

برای شیدا جون که یه مشکلی داره ودوس داره زودزود حل بشه.

الهی که اگربه صلاحشه هرچه زودتر مشکلش با دستای پرمهر خداجون حل بشه!

آمین



تاریخ : دوشنبه 1391/02/18 | 02:13 | نویسنده : حدیث


تاریخ : دوشنبه 1391/02/18 | 01:05 | نویسنده : حدیث

 

سلام  مجدد به دوستای گلم

 

ازامشب ان شاالله میخوام بازهم باکمک خداوالبته شماها،یه پست جدید رو اضافه کنم!‍

به این اسم:عکس...

جای خالی رو شما با هفته یا ماه پر کنید!

هرهفته یا هرماه؟

عکس هفته یاعکس ماه؟

 

ازشماهاهم میخوام که اگرچیزی دیدین که به نظرتون جالب اومد،ویااینکه عکسی که خودتون گرفتین رو برام بفرستین تابه این پست برسه وبه اسم دوستمون برای یه هفته بذاریمش توی کلبه...

موضوع خاصی نداره

ازهرچی که دوس دارین...منظره،حیوانات،انسانها،اجتماعی و....

هرچی که خودتون دوس داشتین...

تنهام نذارینا

این پست فقط با کارای دوستامون شکل میگیره...

بااجازتون اولین عکس رومیذارم که خالی نباشه وایشالله ازاین به بعد شماهاهم یاریم میکنید.

این هم آدرس ایمیل،که گیرنده مهربونی دوستامه

Hayajan.Aramesh@yahoo.com

 

 



تاریخ : دوشنبه 1391/02/18 | 00:59 | نویسنده : حدیث

به نظرتون *مرغ آمین * هفته ای یه بار با یه دعا به روزبشه بهتره؟

یاهرشب؟

چندروز یه بار؟

شمابگین...

زود زود زود

مرسی ازهمراهیتون



تاریخ : دوشنبه 1391/02/18 | 00:50 | نویسنده : حدیث

 

سلام

نه پارتی بازیه به خدا

نه هیچ خبردیگه ای

فقط نسبت به درخواست هاودعاها...یه جورایی انگارقرعه کشی میشه

اونم خداناظره واین کارومیکنه.

امشب اولین دعامون اینه که

برای یه دوست که چندسالیه که نمیتونه راه بره وبه یه جاتکیه داده دعاکنید.

ایشالله که به زودی سلامتیش رو به دست بیاره البته باکمک خدا

آمین



تاریخ : دوشنبه 1391/02/18 | 00:47 | نویسنده : حدیث

یک سفیدپوست درهواپیما متوجه شد که صندلی مجاورش را به یک سیاه پوست داده اند.

او باعصبانیت مهمانداررا صدا زد.

مهماندار پرسید: مشکلی پیش آمده؟

-          نمی بینید؟کنار من به یک سیاه پوست جاداده اند.من نمی توانم این جابنشینم. باید یک جای دیگر به من بدهید.

-           خواهش می کنم آرام باشید.متاسفانه تمام صندلی ها پرهستند.ولی دوباره چک می کنم.

چنددقیقه بعد مهماندار برگشت وگفت: متاسفانه همان طور که گفته بودم در این قسمت جای خالی نیست.ولی با خلبان صحبت کردم وایشان گفتند که فقط درقسمت درجه یک،جای خالی داریم!

قبل از این که شخص معترض بتواند چیزی بگوید،مهماندار ادامه داد:خوب،ما نمی توانیم به مسافران عادی اجازه بدهیم که به قسمت درجه یک بروند.ولی با توجه به شرایط متوجه هستیم که سفربایک همنشین ناخوشایند،فاجعه است!

سپس مهماندار رو به سیاه پوست کرده وگفت:خیلی عذر می خواهم ؛امکان دارد ساک خود را بردارید تا به قسمت درجه یک شمارا راهنمایی کنم؟!!!



تاریخ : دوشنبه 1391/02/18 | 00:45 | نویسنده : حدیث

روزی که مقام توپایین آمد،ناامید مشو؛

آفتاب هرروز هنگام غروب پایین می رود تابامداد روز دیگر بالا بیاید..



تاریخ : یکشنبه 1391/02/17 | 00:13 | نویسنده : حدیث

خب بسم الله دیگه

هرچی دوس دارین بگین...

دوستامونم آمین میگن

ان شالله!



تاریخ : یکشنبه 1391/02/17 | 00:06 | نویسنده : حدیث

میخوام با کمک خدا وهمراهی شما دوستام

یه پست جدید به اسم مرغ آمین بذارم...

حالااین چی هست؟

یه صفحه ایه که هرکدومتون که دوس دارین،توی اونجا یه دعایی میکنید وهمه یارای کلبه هرشب سرساعت9 برای اون شخصی که درخواست کرده دعامیکنن...

مطمئن باشین که اینجوری سریعتربهش میرسیم البته اگر خدابخواد...

ازاین به بعد وهرشب من باشماره های جدید این پست رو آپدیت میکنم وهرکدومتون که خواستین ،توی همون روز دعاتون رومیگین وهربار یکی ازدعای دوستامون رو میاریم روی صفحه وازدوستای دیگمون هم میخوایم که همگی براش دعاکنن وآمین بگن...

خب چه طوره؟

ازهمین الان فکرکنم بهتره،کارامروز روبه فردا نمیندازیم...

بسم الله...



تاریخ : شنبه 1391/02/16 | 23:56 | نویسنده : حدیث

سلام یه خداجونی خودم

و

سلام به دوستای خوب خودم...داداشیا...خواهریا....همه وهمه دیگه!

فکرکنم اولین باره که متنم رو توی خود وب تایپ میکنم...

باورکنید از شلوغ بودن کرام به این روز افتادم

هرچندخودم دوس دارم این روال رو...چون خودم آرزوشو میکردم،اما باورتون میشه دلم لک زده واسه اینکه بیام خونه وبدونم  واسه این هفته اش کاری ندارم وبا خیال راحت هرکاری میخوام بکنم؟

هی بابا

خیلی خیلی کارداریم...

استادامونم برای اینکه ضعیف نمونیم خیلی بهمون فشارمیارن...

خب اوناکه تقصیری ندارن...جواب دیراومده دیگه!

تقریبا اول تیر دیگه کارامون تموم میشه ومیتونم کمی آزادباشم...ولی دلم نمیخواداینجوری بشه...

آخه من بشر...خودمومیگما...تاتوفشارنباشم کاری رودرست انجامش نمیدم...اتفاقا توی استرس وفشارکه هستم کارامم بهترمیشه...چه کنم دیگر؟مااینیم خب!!!

ولی خداییش خیلی خسته ام...

هرچی هم برنامه ریزی میکنم بازم یه جای کارام می لنگه!

درست سه چار روز مونده به تحویل کارم،استادم بهم گفت داستانم روتغییربدم چون توی اون دید به هیچ نتیجه ای نمیرسم...فکرشو بکنید حالادیگه چه شود؟من ماندم و کلی اجرای کاری که هنوز تایید هم نشده اند(نقطه)

هی بابا

ولی جدی جدی دارم عاششششششق کارم میشم...تازه دارم باعشق کارمیکنم...وای که چه حالی میده توی رنگای جورواجور دست وپامیزنم!!!

بگذریم...

دعایادتون بمونه ها...

کلی دوستامونن که به دعاهاتون احتیاج دارن.

***

پ.ن

خاک عالم...خودمم نفهمیدم چی گفتما...

ببخشید به خدا

دانشجوییه و دردسرش دیگه



تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3