موضوع انشا این بود : در آینده می خواهید چكاره شوید؟ الگوی شما كیست؟

متن انشاء :


خوب نمی دانم که فـاحـشــه ها چه کار می کنند ولی به نظرم شغل خوبی است. خانم همسایه ما فـاحـشــه است .

این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم .

 شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است. مامان خانم همسایه را دوست ندارد.

 بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست. ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد. گفت ازش سوال کاری داشته .

 بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فـاحـشــه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود. فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست.
من برای این دوست دارم فـاحـشــه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند. مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند

مثلا همین بابای من!!!

 زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود !

چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد. بعضی هایشان چند بار می آیند. بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند .

من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می دانم!!!

آن روز من تصمیم گرفتم فـاحـشــه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند. تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند. فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور میبرند ...

 من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم.

امیدوارم بابا ،مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند...!!!






طبقه بندی: سعدی،

تاریخ : چهارشنبه 1391/06/15 | 01:11 | نویسنده : حدیث

دعامون کنید

یه کوچولو ادامه داره...


ادامه...
تاریخ : سه شنبه 1391/06/14 | 23:43 | نویسنده : حدیث

دارد پاییز می رسد...

انار نیستم
که برسم به دست های تو؛
برگم...
پُر از
اضطرابِ افتادن!

 

 



تاریخ : یکشنبه 1391/06/5 | 00:18 | نویسنده : حدیث

این که عاشق کسی باشی یعنی هیچ

این که یکی عاشقت باشه یه چیزی
اما این که عاشق کسی باشی که عاشقته یعنی همه چیز...
یعنی باقی دنیا هیچ...

 

 



تاریخ : شنبه 1391/06/4 | 02:11 | نویسنده : حدیث

 

من یک زن هستم...!

روح مقدس خداست که در من دمیده شده است...!

حوای کسی نمیشوم که هوای دیگری را دارد...!

دستانم بالین کودک فردایم خواهد شد،بی حرمتش نمیکنم...!

 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic