تاریخ : سه شنبه 1392/03/28 | 20:14 | نویسنده : حدیث





اهل فوتبال نیستم ولی این افتخار،هرکسی رو میتونه شاد کنه

ایران و ایرانی

تبریـــــــــــــــــــک


طراحی از استاد نازنینم:بهرنگ نامداری

 



 





تاریخ : سه شنبه 1392/03/28 | 19:14 | نویسنده : حدیث
  




طراحی یکی از  بهترین استادای دنیا

 

بهرنگ نامداری

برای وصف خوبی ومهربونی وصبوری ایشون هیچ واژه ای  درکلام نمیگنجه...

 

فقط ازاینجا خسته نباشید میگم بهشون و یه دنیا شادی وآرامش براشون آرزو میکنم.


 

 

 


 





تاریخ : دوشنبه 1392/03/20 | 20:56 | نویسنده : حدیث



سلام مهربونای همراه

دیروز 19 خرداد ، آخرین امتحانم رو هم به خوبی پشت سرگذاشتم...

ازنفس راحت کشیدن هم خبری نیست

سه هفته دیگه کنکور سراسری و 7 مرداد هم کاردانی به کارشناسی دارم!

البته ترم تابستونی هم برداشتم

یعنی زمان استراحتم فقط شهریوره که برای اونم کلی برنامه ریخنم.

یاوجود مسائل ومشکلاتی که مدتیه به دلیل نادان بودن یه انسان که بعید میدونم انسان باشه برامون پیش اومده ، ولی من حال خیلی خوبی دارم...

خداروشکر میکنم که لبخندم همیشه همراهمه و علاوه برخودم به اطرافیانم انرژی میبخشه...

مدتیه که دارم برای یادگیری های بیشتر وحرفه ای شدن در رشته خودم از یه دوست فوق العاده صبورومهربون کمک میگیرم.
میدونم اینجانمیاد ولی میخوام باتمام وجودم ازش تشکر کنم،براش هرروز یه دنیا آرامش وشادی آرزومیکنم.

دوستای خوبم
خـــــــــــــــــــــیلـــــــــــــــــــــی شادم
شادی رو برای همتون آرزو میکنم.


تاریخ : چهارشنبه 1392/03/15 | 15:29 | نویسنده : حدیث



یکی از اساتید دانشگاه  خاطره جالبی را که مربوط به سالها پیش بود نقل میکرد:

“چندین سال قبل که تازه وارد دانشگاه شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین

شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد.

دقیقا یادمه از دختری که درست توی نیمکت بغلیم می نشست و اسمشآرزو بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟

گفت: اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم اشکان بود.

پرسیدم اشکان رو میشناسی؟

آرزو گفت آره، همون پسری که موهای بلوند داره و ردیف جلو میشینه!

گفتم نمیدونم کیو میگی!

گفت همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه!

گفتم نمیدونم منظورت کیه؟

گفت همون پسری که کیف و کفشش همیشه ست هست باهم!

بازم نفهمیدم منظورش کی بود!

اونجا بود که آرزو،  تون صداشو یکم پایین آورد و گفت :اشکان دیگه،

همون پسر مهربونی که روی ویلچیر میشینه…

این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر،

آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم

پوشی کنه…

چقدر خوبه،  مثبت دیدن…

یک لحظه خودمو جای آرزوگذاشتم ، اگر از من در مورد اشکان میپرسیدن و اشکانو

میشناختم، چی میگفتم؟

حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!

وقتی نگاه آرزو رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم…

شما چی فکر میکنید؟

چقدر عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی کنیم”



http://sososite.org






تاریخ : یکشنبه 1392/03/12 | 20:02 | نویسنده : حدیث




+ حرفی که یه نفر بهت میزنه ویهویی جرقه ای میشه برای ادامه راه زندگیت به بهترین شیوه ممکن*از دوست خوبی که باعث شده نظرم به کل نسبت به همه چی عوض بشه یه دنیاااا ممنونم*

.شادم وشاد خواهم بود...افسوس فایده ای نداره برای چیزی که در گذره

.وقتی که دارم داره کمتر میشه ومن همچنان غمگین؟؟؟نخیر...دیگه تموم شد،به قول همون دوستم:چشم هاراباید شست،جوردیگرباید دید!

.سه روزه که بهترین حس وحال رودارم

.امروز با یه نه گفتن برای چیزی که حقشو دارم وحق خودمه باعث شدم یه دوست ازم جدابشه،برام مهم نبود چون ازم چیزی رو میخواست که باتمام وجودم براش وقت گذاشته بودم وحاضرنبودم کارخودمو بدم به کسی که برای کارش نمیخواد هیچ زحمتی بکشه...
بعدازیک سال ونیم بفهمی دوستت ملاک دوستی تورو توی این دید که چون بهش کار ندادی پس به سلامت،نمیدونم چه حسی داره!
به خودم گفتم دوستی ای که بااین چیزاسنجیده بشه نباشه بهتره،پس به سلامت
(بیاین بگین غرورت زیاده من میدونم وشماها)هیچکسی نمیدونه چیه ولی مطمئنا هرکسی بدونه حق رو به حدیث میده



.نمره درسام داره دونه دونه میاد،زیاد راضی نیستم ولی خوبن(فکرشوبکن نمره های ترم قبلت همش بالای 18،بعد این ترم بگیری 16!!!ناراحت میشه آدم دیگه،ولی بازم خوبه*اعتمادبه نفس میدم به خودم در حد تیم ملی*)

.خدای نکرده میاین میرین یه نظری نذارین یه وقتا،خوبیت نداره!





اینم یه نی نی ناز





تاریخ : سه شنبه 1392/03/7 | 00:30 | نویسنده : حدیث
7خرداد1372
جمعه
ساعت 16:45
طنین صدایم پیچید دراین بیکرانه...
قدم نهادم به دنیایی که برایم جذاب بود...

اکنون
7خرداد1392
20بهار ازعمرم گذشت
طنین صدایم هرروزه درگوش صدهانفر میپیچد...دیگر چه فرقی دارد؟رنگ وبویش راازدست داده است

هرروزه قدم میزنم ومی اندیشم چه شد که آمدم؟
دیگر اینجابرایم جذاب نیست
دیگر رنگی ندارد
تنهاچیزی که درآخرین روز دومین دهه اززندگیم از خدایم خواستارم،آرامشی برای دل بیقرارم است...

بیستمین بهار زندگیم هم ورق خورد وهیچ ازاین بابت شادنیستم
وهیچ احساس خوبی ندارم...







+طبق حرفی که زدم 7خرداد اومدم

. ازهمه دوستایی که توی این مدت بودن یه دنیاممنونم
.مزیتی که این تعطیلی داشت این بود که مرام خیلیا رو نشونم داد!!!




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic