تاریخ : جمعه 1394/03/15 | 11:39 | نویسنده : حدیث
سلام
تازه دارن یکی یکی پیدا میشن
 داداش احسان که بااولین قدمم به فضای مجازی دیدمش و همیشه وهمیشه عین یه داداش واقعی بهم کمک میکرد...
یادش بخیر وقتی وبلاگ داشت و همش هی واسه هم توی وبلاگ نظر میذاشتیم !
نازی جون که کلی از خاطراتمو برام زنده کرد...
آقا امید که یه وبلاگ باهم داشتیم و نمیدونم چرا الان اون وبلاگ راکد شده!؟
داداش حسام که باکمک همدیگه یه وبلاگ زدیم و نمیدونم چرااسمش یهویی به دلتنگیهایم تبدیل شد!
راستی داداش حسام! فرشته کوچولوهاتون خوبن؟؟؟
وعمه آیلار که میتونم بگم یه زمانی شاید بیشترین خاطره رو باهم داشتیم... همه با هم تو وبلاگ بابایی جمع میشدیم و کلی حرف میزدیم و یهویی میدیدیم که صبح شده ...یادته عمه؟؟

خب اینایی که گفتم همونایی هستن که پیداشون شده
واما دوستایی که دلم براشون تنگ شده و پیداشون نیست !


داداش میثم که اتفاقی باوبلاگ خانومش آشناشدم و دیدم وای که چه خانواده ی با نمکی هستن، دوتافرشته ی خیلییییی ناز و خوشمزه هم داشتن !اما الان هرچی سرمیزنم میبینم که یه سالی میشه که حتی داداش میثم هم به وبلاگش سرنزده!

وبلاگ احمق دانا که یه مهندس شیمی اداره اش میکرد! و الان کلا حذف شده !
بنفشه که از تنهاییاش شعر میگفت و هنوزم میگه ولی خب کلا حضورش کمرنگه !
حسنابانو که فقط میخوندمش ومیخوندمش ومیخوندمش ...
زهره گوجه سبز که عمه آیلار میشناسدش ...
آقای همیشه خوب که بهم توی انتخاب اسم برای وبلاگم کمکم کرد و هیچ وقت یادم نمیره وقتی بهش گفتم چرا هیجان آرامش؟گفت که توی رفتارت یه هیجانی داری که معلوم نیست شیطونه یا آروم!امابیشتر به آروم بودن نزدیکه ...و همیشه در همون حال که آرومی یه هیجانی هم داری! و این شد که کلبه کوچولوی من شد هیجان آرامش !

و...
 میخوام بدوتید که به یاد همه هستم
آدما هیچ وقت چیزی رو فراموش نمیکنن
فقط عادت میکنن به نبودنش...

دلم برای روزای قبل تنگه...


***امسال 7 خرداد برام یه روز عجیب بود...
یکی دوسالی هست که 7 خرداد برای من دیگه اون 7خردادی که باید باشه نیست ؛ولی امسال با برگشتن یه دوست قدیمی بهتر شد!
و 3 تا از دوستای عزیزم برام جشن گرفتن تا بلکه از اون حال و هوا بیرون بیام...بهتر شدم به لطف اون ها
اما حسی که از درون داره خود آدم رو اذیت میکنه ، با عوامل بیرونی از بین نمیره و آدم باید خودش با خودش کنار بیاد...





تاریخ : سه شنبه 1394/03/12 | 00:25 | نویسنده : حدیث
 نازی؟
یعنی از اون چیزی که گفتم در خدمت بشریت هست خبری نیست؟
آخه چرا؟
ولی خب بازم اشکال نداره
اما من اینجوری نمیتونم حرف بزنم...مثل قدیما نیستم که دیگه نازی ...
هرچیزی که شد بیا توی همین پست نظر بذار نازی جون

تاریخ : سه شنبه 1394/03/5 | 02:05 | نویسنده : حدیث
سلام
نمیدونم از کجاشروع کنم و نمیدونم حرفایی که میخوام بگم رو چجوری باید بگم؟
اصلا نمیدونم کسی هست که بیاد و بخونه یا نه ؟
اما مینویسم برای خودم ، مینویسم که یادم بمونه همه چیز رو ....
سال گذشته یه حسی رو تجربه کردم که مطمئن بودم بهش میرسم و برام خیلی شیرین بود ، امسال توی اون پست قبلیم هم گفتم که منتظر اون حس قشنگ هستم !
اما به یکباره ورق برگشت
خودم عوض شدم ... نمیدونم چی شد!
الان هرچی فکر میکنم نمیدونم چی شد که به اینجایی که الان هستم رسیدم !؟
یک هفته از تعطیلات عید گذشته بود که یه پیشنهاد کار بهم شد !
یک کار حدودا 40 روزه توی یه سیرک !
خب برام خیلی جالب و شیرین بود و دلم میخواست این کاررو هم تجربه کنم و قبولش کردم
با ورودم به سیرک و شروع به کارم توی اونجا، جریانات و اتفاقای مختلفی برام رقم میخورد...
هرروز یه حس و یه اتفاق جدید...
و این از یه طرف یه حس خوبی بهم میداد و از طرفی هم باعث شد دیگه نتونم به اون حسی که منتظرش بودم فکر کنم ...
یهویی نمیدونم چی شد که خودمو وسط یه دنیای رنگی دیدم که شاید از نظر خیلی افراد، رنگی نداره !
این دنیای رنگی تا قبل از این هم برای من هیچ رنگی نداشت! الانم که بهش فکر میکنم نمیدونم چرا قدم به اون دنیا گذاشتم !
اما برام شیرین بود ... اینکه بدونی مهم و باارزشی ، برای هر کسی شیرینه! اما باید بشه باورش کرد !

نمیدونم چی شد که یهویی به آخرین روز اجرای برنامه های سیرک رسیدیم و نمیدونم چرا یهویی همه چی برای من تموم شد! البته خودمم اینجوری میخواستم و طبق همین تاریخی که میدونستم بالاخره به سر میرسه ، قدم به اون دنیا گذاشتم !
اما حالا من نمیدونم چجوری باید از این دنیایی که برای خودم ساختم بیام بیرون ! میدونم که نباید باشه ولی اینم میدونم که بازهم غرور زیادی من، باعث شد اون چیزی که نباید بشه، بشه!!!

از خودم ، از خدام ، از دنیای اصلیم ، از همه زندگیم فاصله گرفتم ...
نمیدونم چی شد و کی شد! اما خب شد دیگه ...
دلم برای همه چی تنگ شده
دلم برای روزایی که دلم میگرفت و میومدم اینجا و چندین نفر بودن تا باهام حرف بزنن ، تنگ شده !
نمیدونم این روزا خوبن، یا اون روزا!؟
هردوتاشون رو دوس داشتم
آهای دوستای قدیمی ، آهای تویی که همیشه همراهم بودی و رفتی ، برگرد بیا...
یادمه آخرین بار گفتی که اولین کاری که میکنی اینه که به اینجا سر میزنی! میشه یه بار دیگه بیای ؟

دلم به شدت برای روزای گذشته تنگ شده ...
نه اینکه بخوام اون روزا برگردن ، نه
ولی برای اون آدمایی که بودن تنگ شده ، هرچند هرکدومشون یه تجربه ای بهم انتقال دادن و رفتن ... ولی دلم میخواد بازم باشن...
آهای همراهای قدیمی... برگردین که اینجا یه دل به اندازه یه دنیا براتون تنگ شده



+دوروز دیگه تولدمه
و امسال ، بازهم اون اتفاقی که میخواستم نیفتاد
امسال ، تولدم رو میگذرونم با یه دل تنگ ، یه دل غصه دار...
دلم برای رفتن و نبودن کسی داره تنگ میشه که از اولش هم میدونستم قرار نیست بمونه !
دلم تنگ میشه چون خودم اینجوری خواستم ...
دلم تنگ میشه به اندازه یه دنیا...



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic